وقتی رفتی با آن بلوز و شلوار آبی ... مثل فرشته ها بودی ... پاک ، آبی ، زلال ... وقتی رفتی من دیدم ... مادر هم دید ... قبل از اینکه بروی تمام گل ها را تقسیم کرده بودی ... یادت میاید؟ ... من یادم هست ... همه اش را یادم هست ... وقتی رفتی همه آرام گریستیم ... مادر اشک هایش جاری بود ... یادت هست که من چه قوی بودم ... یادت هست ؟ محمد وقتی فهمید نمیدانم چه حسی داشت ... هیچ وقت نفهمیدم ... حتما خودت میدانی ... فقط انگار یک لحظه خالی شد از وجودت ... او فقط ده سالش بود ... من 13 سالم بود و تو و خودت خیلی جوان بودی ... 44 سال دیگر سنی نبود ! و تو جوان بودی و پیر ... و تو خوشحال نبودی از بودنت ... خودت انتخاب کردی ... من میدانم خدا از تو پرسید که میخواهی بمانی یا بروی و تو خودت انتخاب کردی که نمانی ... شاید میدانستی که اگر میماندی ما باید از تو مراقبت میکردیم .. .اما حالا تو مواظب مایی ... همیشه کنارمی ... میدانم ... میدانم دخترت را تنها نمیگذاری ... و پسرت را و همسرت را ... میدانم عاشق مایی ... ما هم هستیم ... میدانم تو هم فراموش نکردی بد از 6 سال ... فقط نمیدانم چه طور نبودنت را تحمل کردیم ... نمیدانم چه طور محمد دم نزد ... بعضی وقتها احساس بی پناهی میکنم ... چشم دیدن خدا را هم ندارم ... اما وقتی فکر میکنم میبینم اگر تو را از ماگرفت ... اگر دستت را از پشتمان برداشت ... حتما میخواست دست خودش را بگذارد ... من حس میکنم دست گرم خدا را ... میدانم تو هم هستی ...
امدم که بگم ما خوبیم ... ملالی نیست جز ندیدنت ... اینجا همه خوبند ... خیالت راحت راحت باشد ... آمدم که تبریک بگم ششمین سال به اوج رسیدنت را ... ششمین سال رهاییت را ... روزی دوباره تو را خواهم دید ... به امید دیدار پدر عزیزم .
دخترت ... عشقت ... آیتت ... عاشقت ... آیدا
۱۳۸۷/۳/۳








