<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[این منم .]]></title>
		<link>http://ayneh68.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[سمت راست صفحه رو یه نگاه بنداز ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[بی۳ت سالگی !!!]]></title>
					<link>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/28/post-69/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">چه 20 سالگیه خوبی ! انقدر خوب شروع شده چطوری میخواد تموم شه ؟! واقعا داره بدجوری خوش میگذره ... از یه طرف یه انتظار سخت ... یه انتظار گنگ و نامفهوم .. از یه طرف یه حال خراب !<span>&nbsp; </span></font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">و یه سری اتفاقات خنده دار ! مثلا یه تعهد و امضای زیرش برای اثبات ازدواج نکردنم برای کم نشدن مستمری بابا ... مستمری ناچیزی که ناجوانمردانه کم و به دردنخوره( خدایا شکرت) و حالا چند ماهیه که نصف شده چون آقایون بیمه احتمال دادن که دختر بزرگش که پا توی 20 سال گذاشته حتما ازدواج کرده ! و ما حالا رفتیم اونجا و تعهد دادیم که نه بابا ما حالا حالاها قصد یک همچین کار احمقانه ای رو نداریم !! و هر سال باید یه امضای نو و یه تاریخ جدید زیر این تعهد نامه باشه !! </font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">یکی دیگه از اتفاقات خنده دار طنز ما که از مزایای بزرگ شدنمونه و عاقل شدنو صبور شدنمون البته دو سه تا دعوا و دهن به دهن شدیدی بوه که با جنب آقای برادرمون داشتیم و همچنان اثراتش باقیست !! </font></span></p><p dir="rtl"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt">تو این چند وقته چندباری بدجوری از ته دل شکایت کردم به خدا و ناشکری کردم ... اونم بدجورتر از من از ته اعماق وجودش محکم کوبوند پس کله ام ... یه چند باریم کوبونداا ... یکیشم همین ویروس لعنتی بود ... که از چهارشنبه تا حالا پدر مارو درآورد! دیگه سرم و یه 9 تا آمپول و .. . قشنگ پذیرایی کرد ازمون </span><span dir="ltr" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: Wingdings"><span>J</span></span><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"> فک کنم کادوی تولد داد بهم .. .. دیگه به غلط کردن افتادم ... </span></font></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">تازگیا کشف کردم که مامان<span>&nbsp; </span>و دایی مثه پت و مت میمونن! یعنی یه کارایی میکننا ! جفتشونم ریلکس ! دیروز زندایی رفت برای عملی که ما هنوزم نفهمیدیم که چی بود از بس هرکی یه چیزی گفت ! عسل و دایی شب خونه بابایی اینا میخوابیدن ... دایی زنگید که شما نمیاین اونجا .ما هم از صبح دو دل رفتن نرفتن بودیم .. دیدیم عسلم هست و ناراحته رفتیم .. دایی پشت تلفن به مامان گفت شیر و تخم مرغم بخر وقتی میاین ..مام ریدیمو بردیم خونه بابایی اینا ..رسیدیم ساعت نزدیکای 9 بود .. دایی و عسل م نبودن ... یه 10 دقیقه بعد ما اومدن .. با شیرو ماست<span>&nbsp; </span>و تخم مرغ .. درو که باز کردم خشکم زد .. به دایی گفتم مامانم خرید اینارو هاااااا ... اونم گفت باشه ... مامان دیدش گفت وا مگه تو به من نگفتی بخرم ؟ دایی گفت چرا خب تو گفتی نمیخرم دیگه !!! تازه من دیدم شما یه وقت دیر میاین عسل میخواد بخوابه شیرشو باید بخوره !!! مامانم گفت من که گفتم میخرمو بعدشم دیگه چیزی نگفتن هیچ کدوم !! خیلی ریلکس رفتن نشستن بغل مامانی و براش توضیح دادن که الان مامانی چقدر شیرو تخم مرغ داره توی یخچال!!! ( اگر من جای مامان بودم کل بهم بر میخورد ! پس خدا رو شکر که نیستم!) </font></span></p><p dir="rtl"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt">من فردا باشگاه دارم ... از ساعت 7 از خونه میرم بیرون و 3 میرسم و از 8 تا 2 ورزش میکنم ! باید بخوابم الان ... حتما بعدا میگم از باشگاه ... فعلا </span></font></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 00:58:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://ayneh68.blogsky.com/Comments.bs?PostID=69</comments>
          <guid>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/28/post-69/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آسمان جای من است ..]]></title>
					<link>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/17/post-68/</link>
					<description><![CDATA[<p>نمیدونم خوشحالم یا ناراحت .. نه ناراحت نیستم خوشحالم ...خدا کنه تموم نشه خوشحالیم .. اگه میخواد تموم شه زمان وایسته ... بدجوری غافلگیر شدم ... شایدم خیلی خوشحال کننده نبود ... ولی نه چرا بود .. الان تمرکز ندارم واسه نوشتن ... خونه هم نیستم ... بعدا مینویسم ... فقط اومدم که بگم خوشحالم ... بگم امید دارم ... <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/023.gif" />&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 12:47:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://ayneh68.blogsky.com/Comments.bs?PostID=68</comments>
          <guid>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/17/post-68/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولدم ...]]></title>
					<link>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/10/post-67/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">یه چیزایی روی دلم سنگینی میکنه ... بغض دارم اما نمیترکه ... احساس خفگی ... هنوز کار خاصی نکردم ... منظرم که رخسانا و لورا برن تا کارامو شروع کنم ... جمعه میرن ... انگار همین دیروز بود که اومدن و ما فکر میکردیم دو فته میمونن اما یک ماه موندن و حالا جمعه میشه یک ماه ...آخرشم دوباره تولدم یه مهمونیه 30 -40 نفره شد ! امسال که دیگه اصلا حوصله اشو ندارم !!! اما شد ...پنجشنبه ...مثل پارسال خونه ی عمه ناهید ... من اصلا خوشحال نیستم ... اصلاااااااا ....حتی اندازه ی یه سوزن ... کاش بابا هم بود ... کاششش ...</font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">خسته نیستم ... ناراحت نیستم ... غمگینم نیستم ... انگار توی برزخم ... انگار یکی دستشو گذاشته روی گلومو فشار میده و خفم میکنه ...چی منو خوب میکنه ؟؟؟؟ من میدونم ... ما نیست ! نمیخواد باشه یا نمیتونه ... دیگه نمیدونمممم ... </font></span></p><p dir="rtl"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt">بعضی وقتا چقدر خوشحال میشی حتی برای چند ثانیه ... امروز یکی از دوستای وبلاگیم .. محیا خانوم گل بهم زنگ زد و تولدمو تبریک گفت ... کسی که اصلا فکر نمیکردم یادش باشه </span><span dir="ltr" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: Wingdings"><span>J</span></span><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"> خوشحال شدم ... خیلییی خوشحااال شدم ... ممنونم محیا جونم .</span></font></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><font face="arial,helvetica,sans-serif">عصری رفتم برای عسل یه عروسک فیل خوشگل خریدم که فردا بدم بهش کادو ... اونم خوشحال میشه وقتی من اون همه کادو میگیرم اونم بگیره ... </font></span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman""><font face="arial,helvetica,sans-serif">قرار شد ماشین بخریم ! قرار که بود ... دوساله که قراره ... دیگه کاملا تصویب شده بود و دنبال ماتیز بودیم که پیشنهاد دادن که حالا ماتیز نخرین آیدا خانوم میخواد بره تو درو دیوار باهاش گناه داره ماشین نازیه ... فرمودند حالا بیاین پراید بخرین تا بعد ... چند روز بعدشم که از طرف دایی جان پیشنهاداتی داده شد که ما میخوایم پرایدمونو بدیم بره ... بیایی اینو بخرین ... مامان مام گفت چه بهتر از این که بدونم کی قبلا سوارش بوده و چی کار کرده باهاش باشه همینو میخریم ! ( قبل از دایی هم ماشین دست خاله ی عزیزمان بوده ) فقط جالبیش ایجاس که مامان از اولشم میگفت ماشینو زرد قناریم بخرم مشکی نمیخرم ! نشون به این نشون که پرایدشون یا همون پرایدمون سیاهه<span>&nbsp; </span>مشکیه پر کلاغیه !!! چمدونم والله کار خداس دیگه ... </font></span></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 00:39:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://ayneh68.blogsky.com/Comments.bs?PostID=67</comments>
          <guid>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/10/post-67/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۳ در ۱]]></title>
					<link>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/05/post-66/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc><EM><STRONG>سفرنامه</STRONG></EM></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc>چهارشنبه رفتیم محمود آباد تا جمعه .. خوش گذشت .. خیلی زیاد نبودیم نه نفر بودیم .. نوشتم دسته جمعی تا حالا مسافرت نرفته بودم به جز رودهن و آبعلی و اینجور جاها .. که یادم افتاد پارسال کلی آدم با هم رفتیم کیش ... حالا بگذریم منم دیگه میدونین که پیر شدم آلزایمر گرفتم ! با اینکه کم بود اما خوب بود ..کلی حال کردیم.. ویلا روبروی دریا بود .. شب تا صبح کنار دریا بودیم ..<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc>ولی من یه جاهایی خیلی دلم میخواست تنها باشم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>که اصلا امکانش وجود نداشت به جز 5 شنبه شب که رفتم یکم کنار دریا نشستم واسه خودمو آهنگ گوش دادم که اونم هر کدومشون دوبار اومدن گفتن آیدا خوبی حلت خوبه ؟ چرا تنها اومدی اینجا نشستی ؟! بنده هم با لبخندو نیشخندو قهقه و هر جی که فکرش کنی هی جواب دام که آره بابا خوبم .. خوبم الان میام ! <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc>عسل خیلی بچه ی خوبی بود ..فکر میکردم لوس بازی دربیاره<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>یا دلش واسه مامانش تنگ بشه اما نشد ..خداییش خیلی خانوم بود (مامانش گفت نمیتونم بیام <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>از نظر کاری و نیوومد !!!) <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc></FONT></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face=Arial color=#0000cc><EM><STRONG>تولد</STRONG></EM></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc>5 شنبه تولدمه .. 19 هم تموم میشه و میرم توو 20 .. 10 سالم که بود وقتی میدیدم یکی 20 سالشه فکر میکردم اااا چقدر بزرگه ... بیا حالا ما هم تا یه سال دیگه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>بیستمونم تموم میشه ! اما هیچیز خاص و جالبی پیش نمیاد .. حس بزرگی و بزرگ بودن خیلی خوبه ..خیلی میچسبه .. اما راستشو بخواین خودش اصلا خوب نیست ! <o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"></SPAN></FONT></FONT>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><STRONG><EM>کار نیمه تموم</EM></STRONG></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt"><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT color=#0000cc><SPAN lang=FA style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt">یک کاره نیمه تموم دارم ... با انجام دادنش ممکنه همه چی تموم شه ممکنه هم چیزهای جدیدی شروع بشه .. فقط خود خود خدا میدونه ... و من باید صبر کنم و تحمل داشته باشم ... فقط امیدوارم بتونم حرفای نیمه تموم رو جمع کنم و همشونو بزنم .. امیدوارم خفه نشم ...امیدوارم با جرات حرف بزنم ... شهامت قبلنا رو ندارممم ... اما امید دارم که پیدا کنم ...همین که امیددارم خوبه .. من کارمو میکنم </SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: Wingdings; mso-ascii-font-family: 'Times New Roman'; mso-hansi-font-family: 'Times New Roman'; mso-char-type: symbol; mso-symbol-font-family: Wingdings"><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN style="mso-char-type: symbol; mso-symbol-font-family: Wingdings">J</SPAN></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><SPAN dir=rtl></SPAN> </SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 12pt"><o:p></o:p></SPAN></FONT></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 17:11:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://ayneh68.blogsky.com/Comments.bs?PostID=66</comments>
          <guid>http://ayneh68.blogsky.com/1387/05/05/post-66/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://ayneh68.blogsky.com/1387/04/28/post-65/</link>
					<description><![CDATA[]]></description>
					<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 22:00:25 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://ayneh68.blogsky.com/1387/04/28/post-65/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
